گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
خانه ات جاوید آباد/ از تو سامان یافت این دل
کم،اما پیش آمده است تلنگری که روزمرگی ام را از یکنواختی خارج کرده و بودنم را در دنیا لذت بخش!
مثل این روزها که وقتی با یک دکتر ادبیات همکلام می شوم- آن هم بعد از سال ها که اتفاقی در دنیای مجازی پیدایش کرده بودم- هنوز هم مرا به یاد دارد، از وضع تحصیلم می پرسد و حتی از ناپیدا بودنم در این دنیای مجازی سخن می گوید …
یا وقتی به استادی که فقط یک دوره ی کوتاه به اصطلاح ضمن خدمت را در حضورش سپری می کردم ، مجموعه غزلهای بهمنی را امانت داده ام؛ ضمن برگشت امانتی ام کتاب چاپ خودش را نیز به عنوان هدیه ضمیمه اش می کند.
بودن چنین آدمهایی مرا سرشار از حس خوب بودن می کند و زندگی را برایم قشنگ تر!
او را که یک مدیر نمونه بود در اخلاق و جوانمردی و انسانیت.
در جرم عزل کردنش همین بس که مسئولیت ستاد انتخاباتی موسوی را در بخش زنان منطقه عهده دار بود.
حالا می دانم او که نباشد جایش برای همه ی ما خالی است؛ برای من و همکارانم و برای یک یک بچه هایی که مطمئنم اولین روز مدرسه را با یک علامت سؤال بزرگ آغاز می کنند ، و من نمی دانم جواب چهره های بهت زده شان را چگونه بدهم؟
بچه هایی که اگر روزی به عمق فاجعه پی ببرند، چیزی جز نفرین بر زبانشان جاری نخواهدشد.
حاصل حکومت جاهلان جز بی عدالتی و هرج و مرج نیست :
"چونکه بی تمییزیانمان سرورند
صاحب خر را به جای خر برند
مولوی"
· به یاد نوزدهمین سالگرد درگذشت شاعر زمستان "مهدی اخوان ثالث"
قاصدک! هان،چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی،اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری،نه ز دیّار و دیاری- باری،
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آن جا که ترا منتظرند.
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو،دروغ
که فریبی تو،فریب
قاصدک ! هان،ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،آی!کجا رفتی؟آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی،جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
رمان تازه مصطفي مستور" من گنجشك نيستم"،ديوانه هاي بامزه اي دارد. ديوانه هايي كه من خيلي دوستشان دارم.
پيرو آنچه در بادباك باز خوانده بودم و بر خود باليده بودم كه چه خوب! كودكان افغان هم آرزوي سفر به ايران را دارند؛ امروز هم وقتي ديدم افغانها به تقليد از ايران براي انتخابات رياست جمهوري شان مناظرات تلويزيوني برگزار كرده اند بر خود باليدم كه چه خوب! ما هم مقلداني داريم.
جايي اين را خوانده ام؛شايد وبلاگي و شايد جايي ديگر.
حظ كرده ام از خواندنش و تحسين كرده ام گوينده اش را.حس كرده ام بي شباهت به حرف دلم نيست كه اينجا آوردمش:
نيازمنديم به
يك نفر
كه توباشي.
كه خودت باشي،خودت،
با همان خيال ها و
خواب هاي خوشت.
نيازمنديم به بازگشت سالها،
به عقب گرد تقويم ها،
كه يك كودكي،يك نوجواني،
از نو تكرار شود،
بي كابوس و آرام ،آرام.
نيازمنديم به عاشق بودنت،
به شعرهاي 19 سالگي،
به ديوانگي هاي كوچكي كه
اينبار شكست نخواهد خورد.
نيازمنديم كه ديگر نباشد.
جهانی رو که هر انسان تو اون خوش بخته،خوش بخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره،نه بمب افکن، نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره!
همه آزادِ آزادن!همه بی دردِ بی دردن!
تو روزنامه نمی خونی:نهنگا خودکشی کردن!
جهانی رو تصور کن،بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه،بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن،پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه،پر از تکرار آبادی
تصور کن!اگه حتی تصور کردنش جرمه،
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس!
کسی آقای عالم نیست،برابر باهمن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده!وطن یعنی همه دنیا
تصور کن!تو می تونی بشی تعبیر این رؤیا!
یغما گلرویی
آخر توهین به ملت تا کجا؟!

دلم مي خواست آنگاه كه استاد پنجره ي كلاس را مي بست همه چشم به آن نميدوختند.
وقتي جزوه اي هماهنگ در كلاس خوانده مي شد و بايد از صفحه اي به صفحه ي ديگر ميرفتيم؛ آنگاه كه همه ورق مي زدند و صداي خش خش كاغذ بلند ميشد من يكي ورق نمي زدم.
دلم ميخواست آن روز در دامان طبيعت جوراب پيرمردي را كه بر شاخه درخت آويزان بود برايش برمي داشتم تا مجبور نباشد شاخه ي درختي را بشكند و به كمك آن به مقصود خود دست يابد.
آن روز در كلاس به همكلاسي كه چنان با اقتدار به ايراد سخنراني پرداخت ميگفتم:"عالي بود آقاي فلاني.تمجيد مي كنم".
دلم خيلي چيزها را مي خواست و مي خواهد.اما...